چشم پلاستیکی

سه شنبه 11 آبان 1395 12:30 ق.ظ

 

چشم پلاستیکی

  • چشم پلاستیکی

    sara-jamalabadi         سارا جمال آبادی

    پسر بچه گوشه ی دیوار رو به ردیف کاشی های بخار گرفته حمام ایستاده بود.دست چپش را  گذاشته بود روی چشم چپش و هر چند دقیقه یکبار پاهای نازک و لختش را روی زمین خیس می کوبید

    “مامان…زود باش دیگه”

    باد سرد از لای پلک بازش  تو می رفت و دور کره خالی چشم پسر می چرخید.

    زن آرام با انگشت های صابونی اش روی چشم پلاستیکی توی دستش می کشید

    “الان تموم میشه مامان.تا ده بشمر پسرم.تو که انقدر عجول نبودی .اگه سردت شده دوش آب را باز کن”

    چشم پلاستیکی توی گودی دست زن این طرف و آن طرف می شد و زن مثل همیشه خیال می کرد الان است که از توی دستش پرت شود بیرون ،بیافتد زیر روشویی، زیر لباس شویی،کنار پایه های سنگی توالت فرنگی،جلوی پای پسر که از لحظه ای که روبروی زن می ایستاد تا چشم اش را در بیاورد گریه می کرد تا وقتی که چشم شسته اش بر می گشت سر جای اش.

    ” بسه…بسه…بسه…”

    پسر با مشت های کوچکش می کوبید به دیوارخیس حمام. زن گودی دستش را جمع تر کرد.

    ” ساکت میشی یا نه؟!”

    پسر ساکت شد.زن آب دهانش را به زور قورت داد

    “می گم الان تموم میشه ”

    پسر دماغش را بالا کشید.

    “آخه چقد می شوریش؟”

    زن انگشتش  را محکم تر روی رگهای رنگی روی چشم کشید..مهره های گردنش می سوخت.زن کمرش را راست کرد،سرش را بالا  آورد و  خودش  را توی آینه بخار گرفته دید و پسر را که رو به دیوار ایستاده بود و هنوز گودی دستش روی خالی چشمش بود. شانه های پسر مثل دو تا عصا از  پوست سفیدش بیرون زده بودند،پاهای نازکش می لرزیدند و موهای خیس و زردش به کف سرش چسبیده بودند.

    پسر با موزاییک های بخار گرفته حمام حرف می زد.

    “من چشمم را می خوام.نمی خواهم کسی در بیارش.نمی خوام بشوریش”

    ***

    گودی دست زن از هم باز شد.سه ساعت گذشته بود و هنوز هیچ خبری نشده بود. سردی و سفتی صندلی آهنی توی تن زن فرو می رفت.زن به مرد که کنار صندلی ایستاده بود نگاه کرد.مرد سرش را تکیه داده بود به دیوار و چشم هایش را بسته بود.

    زن خندید،یاد امضای کج و کوله مرد پای برگه رضایت عمل افتاده بود.دست مرد را که آویزان، کنارش افتاده بود گرفت و فشار داد.سرش را تکیه داد به بازوهای مرد.

    مرد چشم هایش را باز کرد. به زن نگاه کرد.از خنده ی زن خنده اش گرفت.

    “چیه؟” کنار زن نشست.

    “چرا اون جوری امضا کردی؟”

    مرد تن اش را کش و قوس داد.سرش را توی دستهایش گرفت:”امضا بود دیگه…چه جوری امضا می کردم..”

    .زن به بند کفش های اش که یکی خیلی کوچک بود و یکی خیلی بزرگ نگاه کرد.دولا شد تا بند کفش های را باز کند و دوباره ببند که کسی اسم پسر و فامیلی مرد را صدا زد.نیمکت آهنی محکم تکان  خورد و مرد از جای اش  بلند شد. “بله”

    مرد چاقی که روپوش سفیدی تن اش بود با یک شیشه کوچک توی دستهای اش به طرف آنها قل خورد.

    “اینو بدید پاتولوژی “.

    زن روی صندلی نشسته بود و هرچه فکر کرد٬ بقیه دعایی که داشت می خواند٬ یادش نمی آمد.می خواست از روی صندلی بلند شود که چشمهایش سیاهی  رفت.

    مرد شیشه را که توی هوا مانده بود از  دست پرستار گرفت. زن دستش را به دیوار گرفت و بلند شد. چشم هایش را ریز کرد و به مایع لزج و زرد رنگ توی شیشه نگاه کرد.

    “جوابش را زود بگیرید بیارید”

    مرد دهانش را که خشک شده بود به زور از هم باز کرد. ” این چیه؟”

    چشم های زن هنوز داشت توی مایع زرد رنگ را می گشت.مرد پرستار با ردیف دندان های پایینی اش  لبه سیبیل های سیاهش را گرفت و کشید. دستهایش را توی جیبهای روپوشش کرد؛لای دکمه هایش باز شد و بلوز آبی که زیرش پوشیده بود بیرون زد.

    “چشم بچه تون، همون که تومور داشت ”

    زن به مرد که هنوز دستش توی هوا مانده بود٬ نگاه کرد.دنبال پرستار که  کفل های چاقش توی  روپوش تنگش بالا و پایین می شد رفت و داد زد. “عوضی….عوضی….عوضی…”

    ***

    روشویی پر از آب شده بود.پسر بچه دستش را از روی گودی چشمش برداشته بود و کنار زن ایستاده بود.

    .”مامان”

    هوا از لای پلکهای بازش می رفت تو: “مامان”

    چشم پلاستیکی توی آب بالا و پایین می رفت.


برچسب ها: چشم ، پلاستیکی ،